من اتفاق کج و کوله ای بودم که افتاد از چاله های ندیده ی شهر انفجارم به همه میرسد وادارم می کند به این صندلی چوبی غبطه بخورم که قبل از بیدار شدنم خیره میشود به من تا سرنوشت اتاق های خالی روی آن بیافتد ترشحات مغزم را می خراشد یاد میدهد به دوچرخه ی ساکت گوشه ی حیاط که اشتباهی حرف بزند اشتباهی زندگی کند نگران فریادهای من در غار نباشد به من رحم کن دوچرخه ی ساکت گوشه ی حیاط
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 21:4 توسط پرستو |
هرگز از مرگ نهراسیده ام /هراس من /همه مردن در سرزمینی است که مزد گورکن /ازبهای آزادی آدمی/ افزون تر باشد / (شاملو) ببخشید که این لبخند در شأن شما نیست و مردمک های شما لو نمی رود در تاریکی لاشه ای گاهی که بو نمی دهد تا جمله ای سراغش را نگیرد درون یک مربع ساکت اشیاءرا بیامیزد با صدای آرامی که به گوش شنوندگان نمی خواست برسد اما هر چه طبیعی بازی کنید نه گریه ام می گیرد نه خنده ام همه ی سگهای شما را بو کردم با صدای وحشتناک ذره ها ومن حوصله ام نمی شود جیغ بزنم تا در تشعیع من بخندید توی کاغذهایی که به احترام شما جمع نکرده ام
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 23:38 توسط پرستو |
در دایره های بی امان حباب سنگ یک خانه ی خنده دار که درهاش جنی شده اند /به هم می خورند تکرار می کند مرا ببخش برای پدرهایی که بعد به دنیا می آیند برای چطور می ترسی از یک صدای ممتد کاهنده شبیه زوزه ی گرگ به سبک تمام دیوانه ها می خندد کمک کن دنیا مسخره شود تا گرگها باران وباد را با هم ... بر می گردم سر سطری که نمی ترسم ترسناک ترین صدای خانه بین حروفی خنده دار
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 13:17 توسط پرستو |
سلامی به وسعت سطلی زباله تر به کوچه های کج با ما پیاله تر .........سلام آقا این بیت از من است یا شما ؟بقیه اش مات شد-–اما من شما را یادم هست –این کوچه خواب نمی بیند- چطور من را یادت نمی آید ؟چطور؟! وقتی به بچه های نا خواسته ی من در آفریقا نگاه کردی ! به تبسم ویلچری که آن سوی خیابان مانده بود! نگاه مبهوت پیرمردی که هر روز سر کوچه می آید و کفشهای عابران را نگاه می کند و باورش نمیشود که چطور زنده مانده! به خرابه های پاسارگاد که در قابت شکست ! به هاله ی نورانی بالای سرت که می گفت روزی با کلاهت به هوا پرت میشود ! به برگهای زرد درخت حیا طت که می دانند باید بریزند ! به شهوت عظیم سنگ کوه با رنگ های خا کستری ! به لالایی وحشتناک قرصهای رنگارنگ مادرروی خواب شهر ! ............... چطور من را یادت نمی آید؟! –تو به من نگاه کردی-بارها ...بارها ... برای این کاریکاتوری که از من روی دیوار کشیده ای دهان و مردمک های چشم نکش – اما رگ های چشمش را بی رنگ بکش که با مویرگهای پنهان رهگذران این کوچه ارتباط دارد –.. .اصلا هر طور خواستی بکش! –و جلوی اسمی که به دردم نمی خورد تا دلت می خواهد ضربدر بزن !
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:22 توسط پرستو |
امروز اعدام خواهم شد –قیافه ی عجیبی پیدا کرده ام –حظور سایه ام قانونی نیست- خوشحالم شبیه سایه ام هم نیستم –مردم به تماشا آمده اند –کسی به نظرم آشناست – یار دبستانی من هم آمده است –بزرگ شده –بچه سایه هاش اطرافش را گرفته اند تا شکمشان را سیر کند !!! یاد گذشته های دور ...راه دبستان چقدر سخت بود –اما با نمایی ساده –روزهای سرد برفی وقتی دیر به مدرسه می رسیدیم خط کش بلند معلم منتظرمان بود –دستهایمان از هم جدا میشد دستهایمان را قرمز می کرد –و یادمان می داد چکمه های قرمز نپوشیم –و ما به گو شه های گندیده ی کلاس پناه بردیم –حالا معلممان پیشرفت کرده –صاحب سگی هار شده –نیازی نیست خودش زحمت بکشد- یار دبستانی بچه ها را می خنداند –دارد برایشان قفس می کشد –دندان می کشد- مرد راکارد به دست توی صف نان می کشد- زن را زیر پا رچه های سیاه برهنه میکشد – بچه ها می ترسند-فرار می کنند –یادشان داده اند فرار کنند--طناب گلویم را می فشارد -چیزی بیرون میریزد -نه مثل خنده است نه گریه – یار دبستانی می رود- به فکر شکم بچه سایه هاش افتاده- چند وقت پیش در یکی از همین خیابانها داشت برای سرگرمی بچه ای دار می کشید –حالا دارش اینجاست نمی دانم می فهمد چقدر زنده بالای سرم می چر خد!؟ -او هم زیاد مقصر نیست –نمی دانست دارهایش را کجا بکشد هنوز هم تکرار معلم بد ... –چقدر باید ...–معلم بد ................
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:10 توسط پرستو |
... این شعر سروده نخواهد شد
هوا را بی انگشت نشان می دهد ازدلتنگی شیرازهم نمی پرسد که چطور رنگ شرابها می پرد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:36 توسط پرستو |
نگران میشدی وقتی در خیابان با خودم حرف می زدم دنبال بوی گند کفشی سایه ام غلت می زد سر بر شانه ی پیاده رو بلند بلند سکوت ... حواسم به کفشهای تو بود که سایه ام را نمی شناخت داشتم در خیابان کفشهایت را واکس میزدم بچه هات سیاه میکشتم دارم در خیابان واکس واکس س س :هی لعنتی حواست کجاست سیاهم کردی ... کفشهایت را پرت میکنم برگرد رد نمی شود ازسایه ام ...... ... ...
+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 2:5 توسط پرستو |
از دست خشکی سرفه های پدر
کاری ساخته نبود تبله های سقف خشک نمی شدند بوی نمناک سرفه ها دود شدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 17:3 توسط پرستو |
تا عمری که نمیچرخد دور حلقه های درخت تا اشک سگی سیاه و بالاتر از سیاهی رنگی بود به گمان اینکه به دردمان نمیخورد میخواند من رنگ محترمی نیستم برای همین ستاره ها می افتند برای همین دلمان میخواهد بگیرد شعر بگیرد از استعاره ای که خواب شاعر ببیند تا بین چرت های خاکی پاره اش کند و بی دلیل عکست بیفتد توی چشم یک کس دیگر تا رنگی که نیت شود و هر روز ستاره ای تیر بکشد از کتف چپم اما اب نشود برفهای توی خوابم. یک ماجرای عظیم زیر بالشت سرد می شود قبل از اذان میروی و نماز وحشتت قبول نمیشود رنگ شود بالاتر از سیاهی بگویی شیطان عزیز چند بار من را مجسم کن.
+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 0:20 توسط پرستو |
امده بودند توی عکسهای من از همه جای بعد از ظهر
+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 22:38 توسط پرستو |